تبليغاتX
من هنوز آشفته چشمان توام برگرد

بیزارم از تمام غزل­های ناتمام

از اشتباه، از گناه نخست، از سلام

از این که باز ظاهرا «اوضاع عالی است»

«جایت کنار گریه­ی امشب چه خالی است»

من تلخ لحظه­های حسرت تب را چشیده­ام

با هر نفس خیال تو را سر کشیده­ام

روزی هزار دفعه تو را پرسه من زدم

حتی «خیال شعر تو را بوسه من زدم»

هر بیت را که بی تو نوشتم خراب شد

نقشت میان وحشت غربت بر آب شد

انگار قلب خنده­ی دنیا گرفته است

«تردید­های مرده­ی دل» پا گرفته است

«این روز­ها که گذشت، پر از اشتباه بود»

شاید سلام گفتن من هم گناه بود

اما نگو، نگو که هوا را نداشتیم

«ما پاس لحظه­های خدا را نداشتیم»

«کاین روزگار فاصله را سهم ما سرود

وز من نرنج کار خود سرنوشت بود»

من از همیشه عاشقت انگار بوده­ام!

سنگی، چو شیشه عاشقت انگار بوده­ام

اما جواب قلب سرد تو را دیر داده­ام

حالا به تو، به خود، به خدا گیر داده­ام

بگذر، به من نگیر خرده، بهارم مرا ببخش

«بگذار پای بچگی من مرا ببخش»

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 17:7  توسط مينا | 

یاد آن لبخندها، یاد آن دل تپیدن در سینه ها، آخ که چقدر دلم تنگ است.

 

از باران خبری نیست. دلم پوسید. ببار ای اشک.. دلم پوسید درست مثل

 

آن اولین گلی که ساقه نحیفش بر جلد قرمز رنگ دفترم بی رحمانه

 

مصلوب شد. سر و رویش را چسباندم تا برود در ویترین سنگدلی من تا بتوانم

 

 جسم بی جانش را بیشتر زندانی کنم. اینطوری شاید می خواستم انتقام روزهای

 

خوب رفتنی را بگیرم. آن گل همچنان زندانی دفتری است که بی رحمانه محکوم شد

 

به ثبت روزهای بد، روزهای سیاه. چرا من هیچ وقت روزهای شیرین زندگیم

 

را ثبت نکردم؟ امروز به این حماقت خود لعنت می فرستم چون بی تاب همان روزها هستم.

 

مرور آنها می توانست برای دقایقی دل پریشی مرا التیام بخشد.

 

پوستم ملتهب فقدان دستهای مهربان آن روزهاست.

 

طعم دستهایت آن روزها چه خوب بود. طعم چشم گشودن هنگام صبح چه شیرین بود.

 

چقدر آن تاپ تاپ دل در قفس تنگ سینه را بی تابم. هنوز تو را دارم و دوستت دارم...

 

خوب من دلم برایت تنگ شده. کاش می توانستم ناگفتنی هایم را برایت واگویه کنم.

 

کاش می خواندی غم ناگفته را و مرا معاف می کردی از گفتن و سوختن. 

 

کاش سبز می شد دستهای مهربان مدفون در زیر خاک نامهربانی و فراموشی.

 

خوب من لبهایم داغ خاموشی خورده اند. با کلامی سبزم کن.  

مرانجات بده 

 از مظلومی مهربانی های مدفونت

 از اعماق عشقی که به دار بد دلی ها آویختی.

خوب من دلتنگم. کاش صدایم را می شنیدی.

 

کاش درماندگیم را می دیدی. کاش می فهمیدی که چقدر غریبم.

 

 امروز از دنده غم برخواستم...دردی در من ریشه می دواند . . . . . . . .

 

گویی امروزدوباره متولد شدم . چون حرفهایی که خیلی وقت بود باید می گفتم

 

و بر سر ملاحظه کاری یا هر چیز دیگری که اسمش را می شود گذاشت،

 

نگفته بودم. همه را گفتم.گریستم ولی گفتم و او انگار باور نداشت

 

انگار از خواب بیدار می شد. مدتها بود که با هم حرف نمی زدیم

 

و این از هر مرگی بدتر بود فقط درگیر خودمان بودیم ما که پچ پچمان تا ساعت ها گاهی به درازا می کشید.

 

برایش از تمام احساسات ویران کننده این اواخرم گفتم و گریستم.

 

از اینکه یک دخترم و شانه هایم گاه طاقت این همه مرارت را ندارند از اینکه یک دخترم

 

و حتی احتمال لغزشی شاید وجود داشته باشد و او با چشمانی ناباور می نگریست.

 

شرمنده بودم از گفتنش اما باید می فهمید که تنها مانده ام. جا مانده ام.

 

خیلی تلخ بود وقتی همه را داشتی و تنها بودی. وقتی تمام سنگینی بار

 

این چند وقته را گفتم و گریستم ولی

 

                                                آرام نشدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 1:55  توسط مينا | 
 

شب بود و یک پژواک ساده از سرودن

سرمست و مسموم غزلهای تو بودن

یک آسمان لبریز نقطه نقطه و ماه...

یک پنجره از دردِ من تا تو گشودن

با تیک تیک ساعتی از جا پریدن

تنها صدای خسته ی در را شنودن

...

کم کم دلم خو می گرفت با نقطه چین با

دل خوش شدن از اینکه شعرت را ستودن

چیزی درونم حرف هایی تازه می زد

حرفی شبیه دزدکی دل را ربودن

... بگذار پایانش دهم این شعر را چون

می ترسم از تکرارِ من را ما نمودن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 17:1  توسط مينا | 
 من هنوز همونم .

 هنوز از له کردن برگ های خشک خوشم میاد   هنوز عاشق بارونم    هنوز مشکی میپوشم .

 هنوز جمعه بادبادک هوا میکنم .هنوز پنجشنبه ها  تنها پرسه می زنم توی خیابون های شهر .

هنوز از شنبه ها خوشم نمی یاد           ومن

                                                                             من هنوز عاشقم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 17:18  توسط مينا | 
هنوز موقع رفتن که میشود

پاهایم خواب میرود ...

باز از اسم تو

سقوط میکنم به قعر یک شعر

و تا آخر شب بی خوابم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 17:7  توسط مينا | 
لرزش دست ودلم 

                             از این بود   

                                             که عشق نابود گردد 

پرواز نه           

                     گریه گاهی گردد .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 15:5  توسط مينا | 

نمي دانم از كجا شروع كنم

قرا ر بود من ودل سر پيمان اخركه با تو بستيم باشيم من بي خيال شده بودم اما دل

بي قرار تر از هميشه در گوشم نبودنت را زمزمه مي كرد .

شرمگين خواندمش بر خويش از چه رو بيهوده مي نالي

در ميان گريه هايش گفت دوست مي دارمش نميداني؟

من خواستم به فراموشيت بسپارم اما چه كنم كه تمام شعر هايم بهانه تو را دارند

چه كنم كه تمام لحظه هايم دلتنگ تو هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 10:19  توسط مينا | 
جدا از تو نميگردم كه تو در جسم من جاني .

بدون جان                                عزيز دل مگر ميماند انساني .

اگر چه نيستي نزدم ببيني اين غم و دردم چه با من ميكند هر دم ولي دانم كه ميداني خودت ميداني اين دنيا چه با من ميكند .

جانا ميان كوهي از غمها عزيزت گشته زنداني فلك گريد به حال من به سوداي وصال من به اين درد محال من كه آن را نيست درماني

زمان زهريست در كامم كه آن را زندگي نامم فقط ياد تو آرامم نمايد زين پريشاني اگر چه نزد تو خوارم بیا روزی به دیدارم .

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 20:13  توسط مينا | 
خیلی چیزها توی دنیا دوست داشتنی هستن

اما

            قرار نیست که هر چیز دوست داشتنی مال آدم باشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 20:6  توسط مينا | 
       

خسته ام ... از اين زندگی ... از اين دنيای به ظاهر زيبا ... از اين مردم که به ظاهر

صادق و با وفا ... خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از اين بيماری نا علاج خسته ام

از اين همه دروغ و نيرنگ خسته ام ... اری پروردگارم از اين دنيا خسته ام از ادم هايش

از دروغ هايش از نيرنگ هايش خسته ام ... پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت

در ميان دل مردم نيست چرا قطره ای از عشق در چشمان بنده هايت نيست همش

دروغ پيدا است همش نيرنگ پيدا است ... ديگر دست محبتی در ميان مردم نيست

ديگر عشقی پاک ومقدس در ميان مردم نيست سفره ی دل مردم همش دروغ

است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدايم ای معبودم خسته ام ... کو

زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و

صداقت ...همه رفته اند و نيرنگ مانده است من خسته ام ...از اين همه بی

وفايی ...از اين همه درد انتظار ...از اين همه حسرت ... از اين همه اشک ... از اين

همه ناله و فغان ... خسته ام ... اری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام از

دست اين زندگی که برايم سياه بختی اورده است خسته ام ... از عشق که بی وفا

گذاشت و رفت خسته ام ... از دست همه خسته ام ... از دست روزگار بی معرفت از

دست  مردم بی معرفت از دست عشقی بی معرفت خسته ام ... ای خدايم ديگر از

زندگی سيرم ... از خودم سيرم ... از دنيا سيرم...ای خدايم گوش کن صدايم ... من

خسته ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:9  توسط مينا | 
با تو هستم ای قلم

                تو ای همراه و همزاد من

سر نوشت هردو مان  حیران بازی زشت سرنوشت

 شعر هایم را نوشتی دست خوش

                       

                                اشک هایم را کجا خواهی نوشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 18:18  توسط مينا | 
بی خبر رفت و دگر از او نیامد                             کلامی نه پیامی نه سلامی نه 

 هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش                ندیدمش به کوچه ای به باغی نه

 تا که غربت یار من در بر گرفت                            دل بهانه های خود از سر گرفت

                                    گرمی خورشید هم اخر گرفت

کلبه ام خاموش شد اتشم افسرد                        غنچه های بوسه ام بر عکس او پژمرد

                                          باد یاد عاشقان را برد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 18:8  توسط مينا | 
باز امشب دلتنگ تو شدم

                           و با ماه سخن می گویم

که دل من بارانی است

باتو آغاز چه زیباست

می دانم

          باتو گل می خندد

         با تو رقص شاپرکان رویاییست

کاش می دانستی

                                دل من تنهاست هنوز

که دیدن تو

                              شکوفایی میناست هنوز

                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:22  توسط مينا | 
نمی دونم چی شد اومدم اسم وبلاگ خودم رو بنویسم که دیدم وبلاگش روبرومه

باورم نمی شد خیلی وقت بود که پیداش نمی کردم اما  حالا....

همون طوری بود بعد از جدایی مون اصلا دسش نزده بود.

 چه روزهای بدی بود همش کابوس بود و درد

بغض و دلتنگی هنوزم دلم براش تنگه .

 یه جا براش نوشته بودم:

چه زود گذشت و تمام شد روزهاي عاشقي

 چه آسون فراموشت شد اون همه دلتنگي

 پراز خاطرات توست لحظه هاي زندگي

 بي تو ماندم پشت حصارهاي تنهايي

 گوشه نشين عشق شدم

بي تو آری بی تو  تمام شد زندگي

 

نمی دونم چرا هنوز منتظرم که بر گرده شاید واسه اینه که هنوز چشمام واسش خیسه

می گفت دوری فراموشی میاره پس چرا هنوز ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:2  توسط مينا | 

خاطرت هست که یک شب

ماه دوید بر سر کوچه

تا که ناظر باشد میلاد گل مینا را؟

 خا طرت هست چشمانت را

که دل من را به یغما برد؟

آن شب مهتابی

که تو خندیدی و

دخترک احساس دلم عاشق شد

تو سراپا شور شدی

                        من همه شرم و سکوت

و بجز من چه کسی فهمید

                                که بر من چه گذشت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:49  توسط مينا | 

وقتی صدای شکستن دلم در حریم مبهم کوچه پیچید

 

سنگ فرش خیابان هم به من پوزخند

 

تن تبدار اخرین اشکها روی گونه هایم یخ زد

 

ان زما ن بود که فهمیدم

    

                           بی تو  

                                            چقدر تنهایم  

                                                         

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 12:0  توسط مينا | 
من 

           ندانسته غزل می گفتم

او به من می خندید !

من برای چشمانش

                          او به دیوانگیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:23  توسط مينا | 
روزگاری کلبه ای پر زصداقت داشتیم

کلبه ای در جنگل سبزرفاقت داشتیم

روزها از غصه ها بی رنگ بود

راه های رنج و غم کمرنگ بود

می شد از یکرنگی دلها گذشت

از خلوص عشق آدم ها  گذشت

از گل وباران حمیت می رسید

از درختان آدمیت می رسید

عشق تنها بودن و ماندن نبود

انتهای عشق را خواندن نبود

کاخ آمال بشر دنیا نبود

ابتدای زندگی اینجا نبود

کاخ آمال بشر از هم گسست

زانکه بند عشق وایمان هم گسست

کلبه پر زصداقت درد  شد

جنگل سبز رفاقت زرد شد

ای خدای این تیرگی را پاک کن

یا مرا چون روز اول خاک کن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:21  توسط مينا | 
آسمان همچون صفحه دل

  روشن زجلوه هاي مهتاب است

امشب از خواب خويش گريزانم

 كه خيال تو خوشتر از خواب است

بي هراس ز سايه هاي وحشي بيد

مي خزم در سكوت به بستر خويش

باز به دنبال نغمه اي دلخواه

مي نهم سر به روي دفتر خويش

آه باور نمي كنم كه مرا

 با تو پيوستي چنين باشد

نگه آن دوچشم شور افكن 

 سوي من گرم ودلنشين باشد

بي گمان زان جهان رويايي

زهره بر من فكنده ديده عشق 

مي نويسم به روي دفتر خويش

زنده باشي اي سپيده عشق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 14:57  توسط مينا | 
کسی نفهمید که دردت کجاست مینا

خورشید گرم خانه سردت کجاست مینا

پژمرده شد دلم مانند برگ صورتت

گلخنده های چهره زردت کجاست مینا

دیروز لای خاطره ها پرسه می زدی

امروز ذهن خاطره گردت کجاست مینا

خبر تسلیت روزنامه را هر روز نگاه کن

از من مپرس چه شد  عمرت کجاست مینا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:49  توسط مينا | 
 

لحظه ها را میسپارم به باد

به غروب

من به اندازه ی یک حس به اندازه ی تو

دوستت دارم

طعم بدبختی دل را گناه پندارم

و ستایش میکنم خاطره ها و همه ی بی قراری های عشق

تو به اندازه ی یک خاطره زیبایی.........

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:37  توسط مينا | 
 

بي تو دلم گرفته با من نمانده حالي

با من غريبه گشتي بعد از گذشت سالي

وقتي كه سهم من شد يك انتظار كهنه

چشمم دگر ندارد اشكي به آن زلالي

عمري سوال كردم تنهايي خودم را

همواره شد جوابم آه و سكوت و لالي

حالا كه دور دورم از پرتو نگاهت

در قلب من دوباره جايت شده چه خالي

آه اي مسافر من سهم من از وجودت

يك بغض كهنه گشته باشكلكي خيالي

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:33  توسط مينا | 

اين كلمات را كه مي نگارم صداي ضربان قلبم را مي شنوم ٬نفسهايم به شماره افتاده ٬چشمانم خيس...

 

مثل اينست كه شب غمناك است

ديگران را هم غم هست به دل٬

غم من٬ ليك ٬غمي غمناك است

 

به نيابت او براي خودم فالي گرفتم چنين آمد :

 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت                   روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

بس که فاتحه و حر ز یمانی خواندیم                      وز پیش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

 

همچو حافظ همه شب گریه وزاری کردیم               کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:24  توسط مينا | 

بيا             

                       بمان               

             

                           تا فرياد بزنم

 

                                            

                                          اي عشق تولدم را جشن بگير

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:5  توسط مينا | 

  

دل  به توبه دريا مي سپارم اي عزيز

تا بيايي لحظه ها را مي شمارم اي عزيز

تا كه يك شب گل كني در خواب ‘در روياهاي من

خويش را هر شب به رويا  مي سپارم اي عزيز

رفتي و بعد از تو در تاريخ ها افسانه شد

ماجرهاي ماه ها ي   انتظارم  اي  عزيز

با هوايت شاخه اي گل كاشتم در باغچه

نيستي ديري است ديگر در كنارم اي عزيز

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:59  توسط مينا |