یاد آن لبخندها، یاد آن دل تپیدن در سینه ها، آخ که چقدر دلم تنگ است.
از باران خبری نیست. دلم پوسید. ببار ای اشک.. دلم پوسید درست مثل
آن اولین گلی که ساقه نحیفش بر جلد قرمز رنگ دفترم بی رحمانه
مصلوب شد. سر و رویش را چسباندم تا برود در ویترین سنگدلی من تا بتوانم
جسم بی جانش را بیشتر زندانی کنم. اینطوری شاید می خواستم انتقام روزهای
خوب رفتنی را بگیرم. آن گل همچنان زندانی دفتری است که بی رحمانه محکوم شد
به ثبت روزهای بد، روزهای سیاه. چرا من هیچ وقت روزهای شیرین زندگیم
را ثبت نکردم؟ امروز به این حماقت خود لعنت می فرستم چون بی تاب همان روزها هستم.
مرور آنها می توانست برای دقایقی دل پریشی مرا التیام بخشد.
پوستم ملتهب فقدان دستهای مهربان آن روزهاست.
طعم دستهایت آن روزها چه خوب بود. طعم چشم گشودن هنگام صبح چه شیرین بود.
چقدر آن تاپ تاپ دل در قفس تنگ سینه را بی تابم. هنوز تو را دارم و دوستت دارم...
خوب من دلم برایت تنگ شده. کاش می توانستم ناگفتنی هایم را برایت واگویه کنم.
کاش می خواندی غم ناگفته را و مرا معاف می کردی از گفتن و سوختن.
کاش سبز می شد دستهای مهربان مدفون در زیر خاک نامهربانی و فراموشی.
خوب من لبهایم داغ خاموشی خورده اند. با کلامی سبزم کن.
مرانجات بده
از مظلومی مهربانی های مدفونت
از اعماق عشقی که به دار بد دلی ها آویختی.
خوب من دلتنگم. کاش صدایم را می شنیدی.
کاش درماندگیم را می دیدی. کاش می فهمیدی که چقدر غریبم.
امروز از دنده غم برخواستم...دردی در من ریشه می دواند . . . . . . . .
گویی امروزدوباره متولد شدم . چون حرفهایی که خیلی وقت بود باید می گفتم
و بر سر ملاحظه کاری یا هر چیز دیگری که اسمش را می شود گذاشت،
نگفته بودم. همه را گفتم.گریستم ولی گفتم و او انگار باور نداشت
انگار از خواب بیدار می شد. مدتها بود که با هم حرف نمی زدیم
و این از هر مرگی بدتر بود فقط درگیر خودمان بودیم ما که پچ پچمان تا ساعت ها گاهی به درازا می کشید.
برایش از تمام احساسات ویران کننده این اواخرم گفتم و گریستم.
از اینکه یک دخترم و شانه هایم گاه طاقت این همه مرارت را ندارند از اینکه یک دخترم
و حتی احتمال لغزشی شاید وجود داشته باشد و او با چشمانی ناباور می نگریست.
شرمنده بودم از گفتنش اما باید می فهمید که تنها مانده ام. جا مانده ام.
خیلی تلخ بود وقتی همه را داشتی و تنها بودی. وقتی تمام سنگینی بار
این چند وقته را گفتم و گریستم ولی
آرام نشدم.